Tuesday, 27 April 2010

کران

بی کرانگی ام را ببین،
من تجربه ای از خداوندم.

نارنج می غلطد،
من به دنبال آن روانم.
از شالیزار می گذرم.
مهتاب در آب جاری است،
و من در پی دانه ای انار روانم.
از مهستان میگذرم،
بال هایی نقره ای از ستاره دارم.

جایی برای رفتن نیست،
همه جا در من است.
من به وسعت دنیا در آمده ام.

آوای سحرآمیز از من می تراود.

نگاهت را می گویم:
بی کرانگی ام را ببین،
من تجربه ای از خداوندم.

پاییز 1381

1 comment: