صدایم می کند،
ولی من در جوششی بی حاصل،
پی دگمه ی گمشده ی پیرهنم می گردم.
صدایم می کند:
"دیر شده است!"
ولی من ،گوشه به گوشه،
راه به راه، جای به جای ،می گردم،
تا بلکه این پیرهن ناتمام را تمام کنم.
پنجره باز است .
بادی از سر بی حوصلگی بهار،
شکوفه های درخت گیلاس را ،آشفته است:
کاغذهای ریخته بر زمین،
جوراب های بی لنگه،
روسری های رنگارنگ،
و این شکوفه های درخت گیلاس.
به آینه نگاه می کنم،
چهره ی دلواپسی را می بینم.
چاره ای نیست ،
باید رفت.
بلندتر صدایم می زند.
این باد چه کرده است،
دیگر محال است این دگمه ی لعنتی پیدا شود.
این همان نا ف نفرین شده ی آدمی است که در بهشت جا مانده است.
برهنه می دوم.
بیهوده در انتظار...
بی حوصله در انتظار سبز شدن چراغ،
به چراغ های تکرر خیابان نگاه می کنم.
پیاده می شوم و چراغ قرمزرا رد می شوم...
مثل چیزی نمناک،
بوی عود می آید...
یک بهار1381 یا1382