Tuesday, 27 April 2010

آگاه

خطوطی به مفهوم هماهنگی،
چگالی ای به مفهوم لِزجَت،
پهنه ی وسیعی را در بر می گیرند.

وقتی که نفس به سختی بیرون می آید،
حجم ها به سوی سینه هجوم می آورند.
پژواکی، آبی گستره ی ترا درمی نوردد.
گاوی نقره ای، رمزهای چشم ترا چرا می کند.
پروانه، پیله اش را برای همیشه ترک می گوید.

آبان 1385

هایکو 4

حتی زخم های کاری هم خوب می شوند،چه خوب شدنی!
با آب باران شسته می شوند،چه شسته شدنی!
اما پیش چشمانم ماندنی است،خاطره هایم.

آبان 1385

هایکو 3

ناله های خیس شهوت،
هماغوشی مهتاب با شاخه های تکرار،
تکرار شدنی نیست.


1384

هایکو 2

مشکی آویخته،
پستان هایی آویخته،
چه نوشیدنی ای!

1384

دورم

روزها از من دورند!
لحظه ها در من شناور!
دیروز کجاست؟
فردا در آغوش مرگ است.
امروز دیری نپایید.
من،
انبانی از خاطره هاست.


تیر 1383

باز هم که تو دوری!1

می نالد.
زخمه ای بر چنگی،
خونی می چکد.
خدایان پرواز می کنند.
زمین فراموش شده است.
از غبار بال خدایان تنهایی می چکد.
آسمان چقدر دور است!


تیر1383

تکرار

من تکرار می شوم.
تکرار می شوم به تعداد تمام ذرات هستیم.
من تکرار هستم.
من تکرار خواهم شد.

تکرر های من ازآن سوی آینه می گذرند،
دنیا را می چشند.
بهمن 1382
دانشکده

هایکو1

خمیازه های رخوت.
خرناسه های شهوت.
درهای بی پیکر.
1382

کنده

اوج سطی دوار است.
در نزدکی اوج پرواز می کنم.
طوفان در آغاز است.
ریشه ها در می آیند.

در خورشید نشسته ام،
گردی همه جا را پوشانده است.

آبان 1382
دانشکده

گم شدم

صدایم می کند،
ولی من در جوششی بی حاصل،
پی دگمه ی گمشده ی پیرهنم می گردم.

صدایم می کند:
"دیر شده است!"
ولی من ،گوشه به گوشه،
راه به راه، جای به جای ،می گردم،
تا بلکه این پیرهن ناتمام را تمام کنم.

پنجره باز است .
بادی از سر بی حوصلگی بهار،
شکوفه های درخت گیلاس را ،آشفته است:
کاغذهای ریخته بر زمین،
جوراب های بی لنگه،
روسری های رنگارنگ،
و این شکوفه های درخت گیلاس.

به آینه نگاه می کنم،
چهره ی دلواپسی را می بینم.
چاره ای نیست ،
باید رفت.

بلندتر صدایم می زند.
این باد چه کرده است،
دیگر محال است این دگمه ی لعنتی پیدا شود.
این همان نا ف نفرین شده ی آدمی است که در بهشت جا مانده است.

برهنه می دوم.
بیهوده در انتظار...
بی حوصله در انتظار سبز شدن چراغ،
به چراغ های تکرر خیابان نگاه می کنم.
پیاده می شوم و چراغ قرمزرا رد می شوم...
مثل چیزی نمناک،
بوی عود می آید...


یک بهار1381 یا1382

و سرشار

ارغوانی ترین لحظاتم،
در کنار آن بوته ای می گذرد،
که یک شب در تنها یی هایم رویید.

ای پرندگان سرشاری
که از دستان خداوند آب می نوشید،
بال هایتان را به من بدهید.
چرا که رستاخیز من،
با شنیدن آواز نقره ای شما آغاز شده است.
بهار 1382

آفتاب سیاه

ترسی دلم را می خسد.
سقوط مرموز جنین،
آغاز رویش گیاهان خنجری است.

از سوراخ های جمجمه ی زندگی،
ترشحاتی مسموم بیرون می تراود.
آسمان شکافته است،
سگی به یک سفینه ی فضایی پارس می کند.
مریخ تنها یک یاخته لازم دارد.

بهمن 1381

تنها

بی تو تنهام،
با تو تنهام.

در گذر از دریا به ریسمانی از ستاره آویخته ام.
فانوس دریایی دور از من می چرخد.

آذر1381

کران

بی کرانگی ام را ببین،
من تجربه ای از خداوندم.

نارنج می غلطد،
من به دنبال آن روانم.
از شالیزار می گذرم.
مهتاب در آب جاری است،
و من در پی دانه ای انار روانم.
از مهستان میگذرم،
بال هایی نقره ای از ستاره دارم.

جایی برای رفتن نیست،
همه جا در من است.
من به وسعت دنیا در آمده ام.

آوای سحرآمیز از من می تراود.

نگاهت را می گویم:
بی کرانگی ام را ببین،
من تجربه ای از خداوندم.

پاییز 1381

گذر سیب

بازتاب سیب در سطح من،
یادی خاموش از ذهن چگال من،
همیشگی ها را قرمز می کند.

سطح به زلال ماه می سپارم،
یاخته ی سیبی در من بارور می شود.
آوازی از شکفتن در راه است.
پاییز 1381

عریان

به شکم خود نگاه می کنم،
دردی ترد در من پا می گیرد،پرورده می شود.
با چشمان درشت غمگینش نگاهم می کند،
مرا به درونم صدا می زند.
برایش می گویم ازتکرار،
از دیدن،از سلام دادن،
از شور زندگی،
از لذت آسودگی،
از ملال آسودگی،
از خنده های بی دلیل،
می خواهم این زجر از من متولد شود.
باید بزرگ شود تا تهوع من تمام شود،
تا من در پاییز عریان باشم.
آبان 1381

بلندا

عاشقانه ای نوشتم بر برگ پاییز،
باد با خود برد.
لبخندی کشیدم روی دانه ی برف،
آفتاب نهانش کرد.
حالا،
در آشیانه ام نشسته ام،
و مرغزاری از سکوت
زیر پایم گسترده است.
مهر ماه 1381

ققنوس

ببین شعله هایم را،
من می سوزم،
تا تو باشی،
تا ببالم.
گوش کن زمزمه ام را،
من جاری می شوم،
از تو می گذرم،
به دریا می رسم.
مرواریدی پدیدار می شود.
مهرماه 1381

پتوی آرامش

و صبح چه آسوده خاطر بر من بال می گشاید
آوا چه آرام به من نزدیک می شود
و نفس چه بی قرار در من فرو می رود
زمان چه کودکانه از من می گذرد.
شهریور 1381

Sunday, 18 April 2010

آزادم

از آسمان آسودگی می بارد.

آوایی از دور می آید.

نارنجی ها می آیند،

و صدای لذت هماغوشی آسمان و زمین،

ردایی روشن از مرگ می پوشد.

شهریور 1381

ابدیت

با بال های یک پروانه شنا می کنم،

با چشم های یک آهو می بینم،

با شاخک های یک سوسک درمی یابم:

"که زندگی در هر لحظه می زاید،

که زندگی در هر لحظه می میرد."

شهریور 1381

رویای خداوند

تصوری بر آب می لغزید.

من به دنبال آن در سیلانی از نگاه ،

جریان می یابم.

در صعودی بی حاصل

بر بلندای ابری می نشینم،

زمزمه ای می شنوم:

"رویای من در خواب خداوند باطل شد."

شهریور 1381


بی تو در آب

غوطه ور در آب

تو را به یاد می آورم.

در آواز چکاوک شنیدمت،

همسفر باد شدی.

جامی در دستم شکست،

شرابی به زمین ریخت،

گمت کردم.

اکنون،

تنها،

دلواپسی را می بینم،

که پشت شیشه می خزد.

شهریور 1381

پروازی در سایه ی گریه

خواب دیدم،

چه دورم من!

آسمان چه نزدیک!

سینه سرخی می سراید.

چرخ ریسک می ریسد.

و من،

ترانه ای را،

در قفس خالی مرغ عشق زندانی می کنم.

خرداد1381

پرنده ای به صورت سوال


این همه،

از آغاز ترانه تا وادی هجرت،

سکوت پر تلاطم آهو را به دوش آخرین ستاره ی شب نهاده ایم.

بیا!

شاید اصلا،

کسی از آن سوی "چرا آمده ای؟"

گرگی را به سحر نیاورده باشد.

اسفند 1380


دورترین آواز دریا

از خلال روزهایم تو را می نگرم.

بیا!

می خواهم از چشمانت،

ماهی بگیرم.

وزن حضور تو در یاد من،

خاطره ی آب و رنگ است.

آذر 1380

آنجا که بادی از هیچستان می آید

برهنه ام.

برهنه تر از باد می وزم،

در کندویی پنهان می شوم.

تمام چشمانم زنبوری می شود،

در پی شهدوعسل.


روح من،

پنهان از چشم خداوند،

در انزوایی خالی تر از هیچ،

به وزن یک قطره آسمان می اندیشد.

آبان 1380

زمان ملکلولی زندگی

زمان در من زندگی می کند،

زمان با من نفس می کشد، می تپد.

من با یک گل همه ی زندگی هایش دیده ام.

آنرا چشیده ام،

آنرا مکیده ام،

آنرا بلعیده ام،

آن رادر خود حل دیده ام.

مهرماه 1389

پوسته ی ذهن



از شبی رخوتناک در ذهنم می گریزم.

از سایه ای لزج که مرا در می نوردد.


قدم های چسبناک ساعت،

کسالتی بی هنگام!

انتهای این جاده ی آبی ،مه ای خواب آلود می لغزد....


من ، در آغوش بی گانه ترین حوای زمین،

تنها می نشینم.

برای آسمانی ترن کهکشان،

آوازی از غم، زمزمه می کنم.

پاییز 1378


اگر تو عشق نباشی

اگر تو مهربان نباشی،

اگر عشق نتواند در تو شنا کند،

من،

پستان شهوتناک زمینم،

که سربرآورده شیطان را شیر می دهد.

خرداد 1378

آیین

زندگی چیزی نیست جز مسخرگی.

پس ای دوست،بیا!

بیا تا بدون هر تمدنی،

مهرورزی را در آغوش هم بیاموزیم.