Tuesday, 5 July 2011

فریاد، حنجره، فریاد.
هیچ، مثلث، دلواپسی.
فریاد شدم، فریاد و فریاد...

Tuesday, 7 June 2011

هوا خالی است.

چشمم خالی است.

نیکی کن، تسکینم ده!

باش!

Sunday, 5 September 2010

تکانه های تن مرطوب جنگل؛
زیر زلال مه،
تا جایی برای تن من!!1

Monday, 19 July 2010

خالی

و در قلب من می خزد،
ی
ک هیچ به پهنای پوچ

در رگ های من می چرخد،
یک حباب سرشار از خلا

از چشمانم می لغزد،
مایعی لزج پر ازبی رنگی

و هر دم ،
شکافی...

تیر 1389

Thursday, 20 May 2010

سکون

و همچنان که قطره های شیرین تنم
بر گوشه ی لبش ماسیده است؛
دروغ می گوید.
حضور این حجم زنده؛ رو به زوال است.
به چارچوب در تکیه می دهم
و خالی خیابان را می نگرم؛
آفتاب در بر آمدن است.

اردیبهشت 1389

Tuesday, 27 April 2010

آگاه

خطوطی به مفهوم هماهنگی،
چگالی ای به مفهوم لِزجَت،
پهنه ی وسیعی را در بر می گیرند.

وقتی که نفس به سختی بیرون می آید،
حجم ها به سوی سینه هجوم می آورند.
پژواکی، آبی گستره ی ترا درمی نوردد.
گاوی نقره ای، رمزهای چشم ترا چرا می کند.
پروانه، پیله اش را برای همیشه ترک می گوید.

آبان 1385

هایکو 4

حتی زخم های کاری هم خوب می شوند،چه خوب شدنی!
با آب باران شسته می شوند،چه شسته شدنی!
اما پیش چشمانم ماندنی است،خاطره هایم.

آبان 1385